دوش بیشه ای در خواب دیدم
به بیشه نازک گلی بی تاب دیدم
گلی پریشان رُخ و پژمرده رنگ
بی برگ و غمین و بی نای رنگ
در دلم غوغای سامان گرفت
بس آتشی در دلم دامان گرفت
به گل گفتم این آه و ناله ها بهر چیست؟
وین های و هوی و اشکها بهر چیست؟
رُخسار تو گر بخندی نای ها می بُرد
بوی تو جان را به بالا می برد
بخند و ناله را از دل برون کن تا أبد
چون گلان را زیستن نباشد تا أبد
گل بگفتا دورشو ای غریب بی خبر
ور عاشق نباشی از حال مای بی خبر
بگفتا مرا روزی دل داری بوده است
مرا زیبا نگاری دل آسای بوده است
بهر اویم غمین و اشک ریزان
بی تاب و نالان و برگ ریزان
او مرا چون بت بود و من عابداش
او مرا مجنون بود و من لیلی اش
بگفتم پس کجاست آن مجنون تو
آن دل آسا و همیش مغموم تو
گفت او مرا چون درختی سایه بود
در تبم می سوخت مرا دیوانه بود
روزی کافران بر بالین او حاضر شدند
بر شاخه ها و جان او ناظر شدند
آن شب او مرا کام خواهان نبود
نسیمی بر جان او رقصان نبود
ندانستم چراست او را اینگونه حال
ندیدمش چون وقتها بی بند و بار
ندانستم کاو را به قربانی می برند
واو را بشکسته بر دوشها می بدند
روز دیگر کافران باز آمدند
خوشحال خندان با تبرها آمدند
یک به یک شاخه هایش بشکستند بی خیال
تنش را تکه تکه کرده بردند بی مجال
ببریدندش و جای او خاموشی نشست
در گلو بغضها و در دلم غمها نشست
لیک بهر آن نیستم گریان کاو را برده اند
یا شاخه اش بشکستند و افروخته اند
ور مرا بینی چونین در حال زار
یا در دلم هست غم رقصان بی بند و بار
از برای چیزی دیگر است
وز حسرتی آرزوی دیگر است
در حسرتم کاو را ندادم یک بوسه ای
تحفه ای, یادگاری خوش برای لحظه ای
این شعر هنوز ناتمام است چون مابقی اش را گم کرده ام .
شاید از سر نوشتم شاید هم نه..
S.J